تبلیغات |
|
|
صفحه اصلی| موفقیت خانوادگی و ازدواج | روابط اجتماعی |موفقیت تحصیلی | موانع موفقیت | تجربه های موفق | داستانهای موفقیت | روانشناسی کودک | معرفی کتاب| روانشناسی شخصیت |
پوستر زیبایی از میر حسین موسوی (-)
تصویری از مهندس میر حسین موسوی (-)
مجموعه كامل جومونگ ۲( امپراطوری بادها ) (-)
فیلم جنجالی و دیدنی نیمه ماه (-)
آموزش زبان انگلیسی در خواب - آموزشی (-)
آموزش نحوه ماساژ دادن - آموزشی (-)
اسپری محو كننده زخمها - آرایشی و بهداشتی (-)
عکس جالب از بازیگران ایرانی (-)
دنیای لینک های جذاب اینترنت (-)
لذت یک خرید آسان در فروشگاه آن لاین!! (-)
یادگیری زبان انگلیسی در خواب!!مگه میشه؟؟!! (-)
چطور از كوچولوی تازهوارد نگهداری كنیم (-)
جالبترین وبلاگ عکس و کاغذ دیواری (-)
جدیدترین عکسهای بازیگران ایرانی و خارجی (-)
بلوتوث مرگ برای دختر جوان!! (-)
دانلود نقشه تهران برای موبایل نسخه ۸۷ (-)
مقالات موفقیت در زندگی و مسائل زناشویی و ازدواج (-)
دانلود جدید ترین آلبوم های و آهنگ ها (-)
آمار بازدیدها:
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
اطلاعات سایت :
كل مطالب :
مدیران تفكر نو :
◊ جدیدترین تست روانشناسی در آمریکا
◊ شخصیت شناسی جالب براساس پنیر مورد علاقه
◊ نفوذ درقلب دیگران بدون جراحی!
◊ 10 راه كسب موفقیت در كنكور و دانشگاه
◊ چگونه اعتماد به نفس بالایی داشته باشیم ؟
◊ 10 اشتباه مخرب که هر مشاجره ای را بدتر می کند
◊ رابطه تان را با رئیستان بهبود بخشید
◊ قبل از ازدواج باید بدانید ...
◊ حمل تحمل
مقالات تخصصی در روانشناسی (80)
موفقیت درازدواج و زناشویی (59)
روانشناسـی صنعتـی و سازمانــی (16)
راهکارهای رسیدن به موفقیت (114)
روانشناسی خانواده و فرزندان (39)
روانشناسی و روابط اجتماعی (44)
بیماری ها و اختلالات روانی (17)
روانشناسی تحصیلی و یادگیری (16)
آرشیو ماهیانه :
خرداد 1388
(8)
شمیم یار-میعاگاه عاشقان امام زمان
نشریه خانواده میعادگاه با بهترین مقالات
دانلود جدیدترین آهنگهای ایرانی
ناز ناشناختنی
حمل تحمل
شیوانا استاد معرفت بود.اما بسیاری از مردم عادی، از راه های دور و نزدیک نزد او می آمدند تا برای مشکلاتشان راه حل ارایه دهد. روزی مردی نزد شیوانا آمد و گفت که از زندگی زناشویی اش راضی نیست و فقط به خاطر مشکلات بعدی جرات و توان جدایی از همسرش را ندارد. مرد از شیوانا پرسید که آیا این تحمل اجباری رابطه زناشویی او و همسرش درست است و یا این که او می تواند راه حل دیگری برای خلاصی از این درد جانکاه پیدا کند؟!
در دست مرد قفسی بود که داخل آن دو پرنده کوچک نگهداری می شدند. شیوانا دست دراز کرد و در قفس را باز کرد و هر دو پرنده را از قفس بیرون آورد و به سمت آسمان پرتاب کرد. یکی از پرنده ها پر کشید و مانند تیری که از چله کمان رها می شود در فضا گم شد. اما پرنده دوم در چند قدمی روی زمین فرود آمد و با اشتیاق فراوان دوباره به سمت قفس پر کشید و به زور خودش را از در کوچک قفس داخل آن انداخت!

آرام ترین انسان
یکی از دوستان شیوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوری بود. روزی این تاجر به طور تصادفی تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بیمار گشت و در بستر افتاد.
شیوانا به عیادتش رفت و بر بالینش نشست. اما مرد تاجر نمی توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر می شد. شیوانا دستی روی شانه دوست بیمارش زد و خطاب به او گفت: دوست داری آرام ترین انسان روی زمین را به تو نشان بدهم که وضعیتش به مراتب از تو بدتر است ولی با همه این ها آرام ترین و شادترین انسان روی زمین نیز هست!؟
دوست شیوانا تبسم تلخی کرد و گفت: مگر کسی می تواند مصیبتی بدتر از این را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شیوانا سری تکان داد و گفت: آری برخیز تا به تو نشان بدهم.

گریه کن تا تمام شود
مادری فرزندش را از دست داده بود و در فـراق او سخت می گریست. هـرکس نزد مـادر می آمد او را دلداری می داد و از او می خواست دست از زاری و گریه بردارد. یکی می گفت که با گریه کودک به دنیا بر نمی گردد و آن دیگری می گفت که دل بستن به هر چیزی در این دنیا کار بیهوده ای است و انسان عاقل باید به هیچ چیز این دنیای فانی دل نبندد. در این اثنا شیوانا از آن محل عبور می کرد و صدای ناله وضجه زن را شنید. بالای سر زن ایستاد و با صدای بلند گفت: "گریه کن مادر من! او دیگر بر نمی گردد و دیگر نمی توانی صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشی. تا دیر نشده هرچه می توانی گریه کن که فردا وقتی از خواب برخیزی احساس می کنی که دیگر این احساس دلتنگی را نداری و چهل روز بعد دیگر کمتر به یاد دلبندت خواهی افتاد. پس امروز را تا می توانی گریه کن!"

من با خدا غذا خوردم!
پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرنـدگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنـه به نظـر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد.

پاره آجر
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود باسرعت فراوان از خیابان كم
رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان ازبین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او
پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبیل او برخوردكرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دیدكه اتومبیلش صدمه زیادی
دیده است.

فقط برای خودت!
روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟
پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آن ها به خود ببالم!
شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!

کذب
یك روز صبح به همراه یكی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان «موجاوه» قدم می زدیم كه چیزی را دیدم كه در افق می درخشید. هرچند مقصود ما رفتن به یك «دره» بود. برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند مسیر خود را تغییر دادیم. تقریباً یك ساعت در زیر خورشیدی كه مدام گرم تر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی كه به آن رسیدیم توانستیم كشف كنیم كه چیست. یك بطری خالی بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آن جا كه بیابان بسیار گرم تر از یك ساعت قبل شده بود تصمیم گرفتیم دیگر به سمت «دره» نرویم. به هنگام بازگشت فكر كردم چند بار به خاطر درخشش كاذب راهی دیگر از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟ اما باز فكر كردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی كاذب است؟
«پائولو كوئیلو»
پس نتیجه می گیریم كه هر شكست لااقل این فایده را دارد كه انسان یكی از راههایی را كه به شكست منتهی می شود می شناسد

مرگ همکار
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

درخشش سپید و خنک معشوق
در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.
با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود.

پادشاه و گدا
یک پادشاه اسپانیایی، به دودمان خود بسیار می بالید. همچنین مشهور بود که با ضعیفان بی رحم است.یک روز، با نزدیکان خود در دشت آراگون راه می رفت که سالها قبل، پدرش در جنگی در آن کشته شده بود.در آنجا به مرد مقدسی برخوردند که در میان توده عظیمی از استخوانها ، چیزی را جستجو می کردپادشاه پرسید: آنجا چه کار می کنی؟،مرد مقدس گفت: اعلی حضرتا، سر بلند باشید. هنگامی که شنیدم پادشاه اسپانیا به اینجا می آید.تصمیم گرفتم که استخوانهای پدرتان را پیدا کنم و به شما بدهم. اما هر چه نگاه می کنم نمی توانم پیدایش کنم.مثل استخوانهای کشاورزان، فقرا، گدایان و بردگان است
از کتاب مکتوب
نوشته پائولو کوئلیو

خدا
فردی کوشید خدا را بشناسد ، به آثار و کتب مقدس مراجعه کرد ،اما هر چه بیشتر خواند بیشتر گیج می شد .یک روز عصر مطالعه را کنار گذاشت ، به ساحل دریا رفت تا هوایی تازه استنشاق کند .
انجا پسر بچه ایی را دید که در ماسه ها گودالی حفر کرده بود و از دریا آب بر می داشت و به گودال می ریخت ، با تعجب از پسر بچه پرسید : فرزندم چه کار می کنی ؟ پسرک پاسخ داد :می خواهم دریا را توی این گودال بریزم ، مرد گفت : این کار مسخره ست ، توچه طوری می توانی دریای به این بزرگی را در این گودال جای بدهی؟!
همچنان که حرفها را به پسرک می گفت ، دریافت که خود نیز به کاری چنین احمقانه مشغول بوده است. در واقع او هم می کوشید که سراسر خرد لایتناهی خداوند را با ذهن کوچک انسانی خویش بشناسد .